
گفتم که رفتن يه روز قاب دلم رو مي شکنه
گفتي که اين بخت تو بود ، تقدير تو شکستنه
هر وقت که بارون مي زنه تو رو کنارم مي بينم
حس مي کنم پيش مني ، هنوزم عاشق ترينم
گفتم به اون ، اون روز مياد ، غصه هامون تموم ميشه
گفتي اگه با هم باشيم لحظه هامون حروم ميشه
وقتي رفتي همه دنيا رو سرم ، انگاري خراب شد و دلم شکست
دل من زانوي غم بغل گرفت ، رفت و کز کرد گوشه اتاق نشست
از وقتي رفتي هيچ کسي هم درد و هم رازم نشد
هيچ کسي حتي يه دفعه هم غصه سازم نشد
رفتي ولي بدون هنوز عاشقتم تا پاي جون
دل بهاريم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون
سیاوش
+ نوشته شده در شنبه
1385/05/28ساعت 23:0  توسط سياوش
|

من امشب تا سحر بيدار بيدارم
من امشب تا خدا مشتاق مشتاقم
من امشب در قفس چون ليلي مجنون
من امشب تا شقايق تاب نتوانم
مرا امشب سكوتي وهم انگيز است
مرا امشب ترانه با غزل خفته است
مرا امشب چراغ شهر خاموش است
مرا امشب تني خسته دل و جان است
تو امشب تا سحر در خواب مهتابي
تو امشب تا خدا پروانه ميخواني
تو امشب در تكاپو سنگ ميكوبي
تو امشب تا شقايق خواب بشماري
تو را امشب ترنم بر لبت بنشست
تو را امشب ترانه پر صدا خواندست
تو را امشب چراغ و شهر نشناسي
تو را امشب رفيق عشق ديگر هست
سیاوش
+ نوشته شده در شنبه
1385/04/03ساعت 22:57  توسط سياوش
|
دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم
و شورانگیز وشاد آلود به دامان شقایقها بیاویزم
بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی
بنای سنگی غم را فرو ریزم بسازم کلبه عشقی
بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها
و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم و نقش دیگری ریزم
بیا وا کن لبانم را به تکرار سرود عشق
که من آن مرغ غمگین شب آویزم
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
برگهای آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمودو قربانی نداشت
همه رفتند کسی دور و برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
سیاوش
+ نوشته شده در شنبه
1385/03/27ساعت 12:56  توسط سياوش
|
عشق چیست ؟؟؟
به كودكي گفتند :عشق چيست؟
گفت : بازي
به نوجواني گفتند : عشق چيست؟
گفت : رفيق بازي
به جواني گفتند : عشق چيست؟
گفت : پول و ثروت
به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟
گفت :عمر
به عاشقي گفتند : عشق چيست؟
چيزي نگفت آهي كشيد و سخت گريست
به گل گفتم: عشق چيست؟
گفت : از من خوشبو تره
به پروانه گفتم: عشق چيست؟
گفت :از من زيبا تره
به شب گفتم عشق چيست؟
گفت: از من سوزنده تره
به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟؟..
گفت نگاهي بيش نيستم اگر از شما بپرسندعشق چيست ؟شما چه ميگوييد???
سیاوش
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/03/23ساعت 7:20  توسط سياوش
|
نامه ای بر آب و بر باد
وای که چقدر سر انگشت خسته بر بخار این پنجره ها کشیدم و ... تو نیامدی
نیامدی تا ببینی که بی تو چه تنهایم
نیامدی که شاید...... وجدانت راحت بماند
تا یادت نیاید که چه قولها دادی و چه قسم ها خورده بودی
نیامدی ، تا نشنوی تمام وجودم فریاد میزند بی معرفت ترین دوست دنیا هستی
تا یادت نیاید که روزگاری من تمام دنیات بودم
اما تمام اینها باعث نخواهد شد .... تا تقدیر فراموش کند بی مهری ات را
من شاید بتوانم باز هم سکوت کنم
اما مطمئنم روزگار و بازیهایش نه .....
نگرانم تا از تو تاوان بگیرند
نگرانم برای روزهایی که میایند
نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد
تو مرا فراموش خواهی کرد
من منتظر شکستنت نیستم
نفرین هم نمیکنم
اما میدانم که این برای فرار از سرنوشت کافی نیست
نمیدانم هنوز هم میتوانی مثل قدیم بخندی
اینجا همیشه سرد است
همیشه حالم خوب نیست
اما هرگز دیگر گرمایی از وجودت طلب نخواهم کرد
بی من بمان تجربه کن یاری دگر را گرمی دستی دیگر را
بخاطر هم نیاور مرا اگر اینگونه راحتی
بخند به همه بگو که شادی
ولی من که میدانم
میترسم برای روزهایی که میایند برای تو
باور کردنش سخت است اما باور باید کرد
بخند شاد باش برای دلی که شکستی
برای حریم حرمتی که زیر پا گذاشتی
اسم تو صورت تو و یاد تو
تنها یک چیز را بخاطر من میاورد دروغ را
تو یک دوست را از دست دادی و من .........................
راستی میتوانی بگویی چه کسی ضرر کرده؟
سیاوش
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/03/11ساعت 19:0  توسط سياوش
|